ذبيح الله صفا
1141
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
آنكس كه نهان بود ز ما آمد و ما شد * و آنكس كه ز ما بود و شما ما و شما شد سلطان سر تخت شهى كرد تنزّل * باآنكه جز او هيچ شهى نيست ، گدا شد آنكس كه ز فقر و ز غنا هست منزه * در كسوت فقر از پى اظهارِ غنا شد هرگز كه شنيده است ازين طرفه كه يككس * همخانهء خويش آمد و هم خانه خدا شد آن گوهر پاكيزه و آن دُرّ يگانه * چون جوش برآورد زمين گشت و سما شد در كسوت چونى و چرائى نتوان گفت * كآن دلبرِ بىچون و چرا چون و چرا شد در گلشن عالم چو سهى سرو و چو لاله * هم سرخ كلاه آمد و هم سبز قبا شد آن مهر سپهر ازلى كرد تجلّى * تا مغربى و مشرقى و شمس و ضيا شد * * ما سالها مقيم دَرِ يار بودهايم * اندر حريم محرم اسرار بودهايم اندر حرم مجاور و در كعبه معتكف * بىقطع راه وادى خونخوار بودهايم پيش از ظهور اين قفس تنگ كائنات * ما عندليب گلشن اسرار بودهايم چندين هزار سال در اوج فضاى قدس * بىپرّوبال طاير و طيّار بودهايم والاتر از مظاهر اسماى ذات او * بالاتر از ظهور و ز اظهار بودهايم بىما و بىشما و كجا و كدام و كى * بىچند و چون و اندك و بسيار بودهايم با مغربى مغارب اسرار گشتهايم * بىمغربى مشارق انوار بودهايم * * مرا بخلوت جان دلبريست پنهانى * كه هست جان و دلم در جمال او فانى در آن مقام كه جانان جمال بنمايد * بود مقام دل و جان فنا و حيرانى سرير سلطنت ذات ايزديست دلم * چنان كه عرش مجيدست عرش رحمانى ترا بحسن و جمال آن چنان كه ثانى نيست * مرا بعشق تو هم نيست در جهان ثانى كجا برم دل و جان را كه در مقام فنا * تو هم دلى بحقيقت مرا و هم جانى ز من تو جمله ربودى و جملهام گشتى * چو جملهام تويى اكنون مرا چه مىخوانى